تبليغاتX
پژواک تو..




















پژواک تو..

من کی ام؟ یک نفس بغض و حسرت،یا صدایی که پیچیده در خود..

با سلام

 

گذشته از سرم آبی که ریخت پشتِ سرت

به سر رسیده ام و سر نیامده سفرت

 

چه جاده ای.. که دهان باز کرد و بلعیدت

که ردّپایی هم جا نمانده از اثرت

 

و بادِ از نفس افتاده در جهان خسیس

به دست قاصدکی هم نمی دهد خبرت

 

و من که سوخته ام شعله شعله با کلمات

میان خاطره های همیشه مختصرت

 

و باز دوخته ام چشم های سرخم را

به تیرگیّ ِ سرابی که مانده پشت سرت

 

...

 

شبی ست خیره به یک قاب، اوج بدمستی

شبی که می چکد انگورهای چشم ترت

 

شبی که یخ زده در غربت نبودن هات

شبی که خسته ام از روزهای خسته ترت

 

به جستجوی تو در متن این سیاهی رفت

کسی که بعد تو تا حال بوده دربدرت

 

کسی که خط زده شبهای سرد رخوت را

در انتظار طلوع ستاره ی سحرت

 

...

 

 

نگاه منتظری قد کشیده از دیروز

به قد فاصله هایی که کرده دور ترت

 

به قدّ روز و شبی که گذشته، تا امروز

بلندی ِ موهایت رسیده تا کمرت

.

.

.

بیا و آمدنت را دوباره مژده بده

به قید های "هنوز" ی که مانده منتظرت

 

 

آذری..

اردیبهشت 91

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:45 توسط حامد...|

همین که بسته شوند آن دو پلک لرزانت، غروب می کنم انگار در جهان خودم
کسوف سرخ و کبودی که پرت می کندم، به شهر گمشده ها،سمت لامکان خودم

سکوت چیره شده بر گلوی اطرافم، چقدر بی تو هوا در جهان من تلخ است!
رکود ریشه دوانده به جان جریان ها..سقوط می کنم انگار از زمان خودم

و پرت می شوم آنسوی پلک لرزانت! جهان یکسره خورشید! روشنی.. پاکی..
که دوش نور بگیرم به روی احساسم، که باز هم بدرخشم در آسمان خودم

...

به شانه های شبی سرد تکیه دادن را، نخواه از دلِ در ناز پروریده ی من
که روی پنجره ها آهِ پشت آه شوم، که مثل بغض بریزم به عمق جان خودم

چقدر ساده بگویم که بی تو می شکنم!؟ وجود من به وجود تو سخت معتاد است
چقدر بی تو شدن ها خمار کرده مرا.. که درد می کشم از مغز استخوان خودم..!

اگرچه بی سر و سامانی آفت عشق است شبیه باد که کابوس بید مجنون است
به هرچه باد عجینم، فقط نمی بینم، عذاب دوری و قهرِ تو در توان خودم

تمام حرف من این است، این که روی دلم، دوباره باز کنی آفتاب چشمت را
که از تحمّلِ این درد عاجزم، که نخواه در اوج درد بیوفتم / از امتحان خودم


90/12/9

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 16:41 توسط حامد...|


آخرين مطالب
» آبی که ریخت پشت سرت...
» به نور چشمم...
» مثل اسبی رها در دلِ...
» همیشه باش..
» عنقریب هااا..
» تقديم به چشمهات..
» بومی از شعر..
» جوینده بود عمری و...
» رویای تلخ زندگی..
» دل پاسخ ِ سهم خودش از عشق گرفت..

Design By : Pichak