پژواک تو..
من کی ام؟ یک نفس بغض و حسرت،یا صدایی که پیچیده در خود..
با سلام گذشته از
سرم آبی که ریخت پشتِ سرت به سر
رسیده ام و سر نیامده سفرت چه جاده
ای.. که دهان باز کرد و بلعیدت که
ردّپایی هم جا نمانده از اثرت و بادِ
از نفس افتاده در جهان خسیس به دست
قاصدکی هم نمی دهد خبرت و من که
سوخته ام شعله شعله با کلمات میان
خاطره های همیشه مختصرت و باز
دوخته ام چشم های سرخم را به
تیرگیّ ِ سرابی که مانده پشت سرت ... شبی ست
خیره به یک قاب، اوج بدمستی شبی که
می چکد انگورهای چشم ترت شبی که
یخ زده در غربت نبودن هات شبی که
خسته ام از روزهای خسته ترت به
جستجوی تو در متن این سیاهی رفت کسی که
بعد تو تا حال بوده دربدرت کسی که
خط زده شبهای سرد رخوت را در
انتظار طلوع ستاره ی سحرت ... نگاه
منتظری قد کشیده از دیروز به قد
فاصله هایی که کرده دور ترت به قدّ
روز و شبی که گذشته، تا امروز بلندی ِ
موهایت رسیده تا کمرت . . . بیا و
آمدنت را دوباره مژده بده به قید
های "هنوز" ی که مانده منتظرت آذری.. اردیبهشت
91
| Design By : Pichak |

